سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یک. فکرم رو سر و سامان دادم. انقدرررر این دو روزه همه چیز آروم بوده که حد نداره! سانی چند روزه که بی خیال شده، منم دو روزه، بعد انقدر پت و مت شدیم و انقدر به ترک دیوار می خندیم که حس خل و چل بودن بهمون دست می ده! این دو روز برام مهم نبوده که آقای بنفش آدم حسابم نمی کنه و انگار فقط از روی اجبار بهم زنگ می زنه و فقط حالم رو می پرسه و همین! یعنی یک کلمه اضافه تر هم نمی گه. دوست نداره بدونه چه می کنم و یا دانشگاه چه خبره و  حتی از خودش و اینکه توی مسافرت داره چه کارایی می کنه هم یک کلمه حرف نمی زنه. خب تا پریشب ناراحت بودم ولی از دیروز ناراحت نیستم... اصلا برام مهم نیست که دو تا از نمره ها رو هنوز اعلام نکردن و منم یکی از اون امتحانا رو اصلا خوب ندادم... اصلا برام مهم نیست که انتخاب واحدم داغونه و هر روز هفته باید پاشم برم دانشگاه... کلا این چیزا و یه سری مسایل شخصی دیگه اصلا برام مهم نیست و فعلا دارم همه چیز رو راحت می گیرم. وقتی خودم رو با بقیه ی هم سن و سال هام مقایسه می کنم دلم می گیره از اینکه بعضی ها چقدر می تونن راحت همه چیز رو بگذرونن ولی من اینطوری نیستم. 

دو. در راستای تغییرات این دو روزم صبح ها پا می شم و واسه خودم صبحانه می خورم. یعنی بعد از بیست سال فهمیدم این صبحانه چه عنصر مهمی یه! حالا نه اینکه بشینم به صورت مفصل کله پاچه با مخلفات بخورم ولی همین یکی-دو برش تست و یه لیوان چایی کلی بهم مزه می ده.  

سه. این چند روزه هی توی ان.ج.م.ن علمی ولو می شیم و حرف می زنیم و ایده می دیم. دارم دنیام رو بزرگتر می کنم. خب من در طول ترم در یه حد معمولی درس می خونم. همیشه بقیه ی ساعتام رو الکی پای نت هدر می دادم ولی تصمیم دارم یه سری کارهای غیر درسی هم انجام بدم. قراره یکی- دو تا از جزوه هام رو بدم انجمن و یکی- دو تا رو هم براشون تایپ کنم. اینجوری یه کم احساس مفید بودن بهم دست می ده... 

 

چهار. دیروز کلاس کیفرشناسی یکی از قشنگ ترین کلاس هایی بود که توی دوران تحصیلم داشتم. اول استاد یه پرونده داد و هر کدوم در موردش رای صادر کردیم و تحویلش دادیم. بعد هم یه داستان بچه گونه خوند و ما آخر داستان رو نوشتیم. بعد مال چندتا از بچه ها رو انتخاب کرد و برامون خوند و به تطبیق این پرداخت که نوع نگرش ما کیفرگرایانه ست یا به اقدامات تامینی متمایلیم. (یه کم تخصصی شد، ببخشید جور دیگه ای نمی تونستم بگم!) کلاس خیلی شلوغ بود و از اول تا آخرش داشتیم می خندیدیم و استاد اصرار داشت مبصر!! انتخاب کنیم ولی خوبی اصلی ش این بود که از بچه های ورودی خودمون کسی نبود! خیلی دوست ندارم همه ش با آدم های یکنواخت سر کلاس بشینم... 

  

 

+ تاریخ سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388ساعت 7:35 PM نویسنده مولی | 0 نظر

باید فکرم رو سر و سامان بدم. خسته و آشفته م و توی چند راهی گیر کردم... بعضی چیزها و بعضی آدم ها اصلا ارزش ندارن. یعنی اصلا...

+ تاریخ دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388ساعت 08:09 AM نویسنده مولی

امروز اولین کلاس رسمی ترم جدید شروع شد. باید بودین و قبل از شروع کلاس قیافه ی بچه ها رو می دیدین. یه کلاس خیلی شلوغ با یه عالمه دختر رو در نظر بگیرین که تا چشمشون به هم می افتاد می زدن زیر خنده! چرا؟ چون همه مقنعه هاشون رو تا ابرو کشیده بودن پایین و آرایشاشون رو پاک کرده بودن. یکی- دو نفری هم که لاک داشتن دستاشون رو قایم کرده بودن و تصمیم داشتن جزوه ننویسن! همه ی تکاپوها برای این بود که استاد گرامی عضو ک.م.ی.ت.ه انضباط.ی هستن! 

.  

با اعتماد به نفس کامل دو تا درس با استاد مذکور برداشتم و سه روز در هفته باهاشون کلاس دارم. خدا به من رحم کنه... 

 

 

 پ.ن. حذف و اضافه هم گذشت. مطمئنم اگه من جای تو بودم هیچ وقت این کار رو نمی کردم و حاضر نبودم یک ترم تمام تو رو ناراحت ببینم ولی... گذشت. با وجود اینکه خیلی از دستت ناراحتم ولی جات خالی بود امروز. سفر خوش بگذره... 

 

+ تاریخ شنبه 17 بهمن ماه سال 1388ساعت 8:48 PM نویسنده مولی | 1 نظر

    امروز داشتم کادوهای تولدی که مدت هاست برای بچه ها خریدیم را کادو می کردم، بلکه بشود فردا با کلی تاخیر بهشان بدهم. از آنجایی که تو نیستی که با هم بهشان بدهیم و می خواستم مشخص باشد که کادوها از طرف هردویمان است، روی دو تا کارت، تبریک نوشتم و زیرش هم اسم هایمان را نوشتم. مولی و بنفش. اولین بار بود که اسم هایمان اینگونه* کنار هم قرار می گرفت. سرشار شدم از یک حس ناب و شیرین ولی دلم بیش تر برایت تنگ شد. خواستم این حس را با تو شریک شوم...

  

  

    پ.ن. فردا کلاس ها به طور رسمی شروع می شود و این اولین بار است که هفته ی اول ترم را دوست ندارم، چون تو نیستی. می دانم که تا زمانی که برگردی جایت حسابی خالی خواهد بود... 

 

 

* خب توی لیست هشتاد درصد کلاس ها اسمت زیر اسم من است...

 

+ تاریخ جمعه 16 بهمن ماه سال 1388ساعت 7:49 PM نویسنده مولی

    سال هشتاد و شش بود. سیزدهم بهمن. نمونه ی بارز دانشجوی ترم یک بودم. ساعت هشت صبح اولین کلاسم شروع می شد. من هم خوشحال و خندان راهی دانشگاه شدم. اعلام کردند که کلاس ها تشکیل نمی شود. پاشدم رفتم دانشگاه تهران، پیش شیما. همان جا بود که برای اولین بار دیدمت. همکلاسی ام بودی و کلاست تشکیل نشده بود و آمده بودی پیش دوستت. می بینی؟ از همان اول تفاهم داشتیم! دوستت با دوست من دوست بود. آن روز چهارتایی با هم بودیم. طول کشید تا یخمان آب شد ولی شد. از همان روز شدی دوست و هم کلاسی ام و چند ماه بعد دوست صمیمی ام و الان بخش عمده ی زندگی ام... 

    دیروز دو سالگی مان را کنار هم گذراندیم. به قول خودت در این دو سال هم شادی بود و هم غم ولی لحظه های شادمان خیلی بیش تر از غم ها و ناراحتی ها بود. به هر حال خوشحالم که این دو سال کنار هم بودیم. می خواهم یک قولی به هم بدهیم. بیا قول بدهیم که همه ی تلاشمان را برای حفظ رابطه و قشنگ تر شدنش بکنیم... 

 

 

 پ.ن. دیروز را دوست داشتم. هرچند که دست راستم کبود شد و بعد هم یک در شیشه ای را ندیدم و با سر رفتم تویش و سمت راست پیشانی ام به شدت متورم و دردناک شد (هنوزم هست) ولی باز هم دیروز را دوست داشتم. (فکر می کنم مازوخیست دارم!)  

 

+ تاریخ چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:20 AM نویسنده مولی
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>